تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

دلم واسه پوست دستات تنگ شده

دلم واسه اون لک زير صورتت تنگ شده

دلم واسه سنگينی جيب های کتت تنگ شده

دلم واسه بوی بغلت تنگ شده

دلم واسه يه چيز بگم هات تنگ شده

دلم واسه سرفه های نصفه شبت تنگ شده

دلم واسه اسم بهاره تنگ شده


دلم واسه قهقهه های يهو ت که ميز بغليارو بر ميگردوند تنگ شده

دلم واسه "سحر حالا من چی کار کنم؟" ت تنگ شده

دلم واسه دير اومدناتون هم تنگ شده...

دلم تنگ شده...

دلم..

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:10  توسط سحر  | 

تا حالا شده 

دلت

 واسه چيزی که جلو چشته تنگ بشه؟....



 |+| نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 22:18  توسط سحر  | 

FUCK THIS LONLIENESS

it`s eating me alive.....................




it`s about a mounth now,nothing seems to get better...all I can feel is, MISSING....

 |+| نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 23:18  توسط سحر  | 
 

 

این روزها

همه چیز

بوی

آخرین

گرفته است....

 حتی منتظرشدن ها ..پرسه زدن ها..در ولی عصر...

دل کیست که نگیرد؟؟؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 21:23  توسط سحر  | 
جاده ی روبه روم تاریکتر و ناشناخته تر از همیشه ست... ولی بازهم به خاطر نوربالایی که یه لحظه فرستادی ممنون!
 |+| نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 22:2  توسط سحر  | 
توچنان شبنم پاک سحری...
نه!
ازآن پاک تری

توبهاری
نه!
بهاران از توست....

 |+| نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 20:13  توسط سحر  | 
سبکی شانه هایم

روز به روز

تحمل ناپذبرتر می شود....

کاش لااقل دست هایت را جا می گذاشتی......

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 18:32  توسط سحر  | 

 

دنده ی چپ و راست نداره!!

روزا ن که همه آشغال شدن.....

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 18:15  توسط سحر  | 

 The trick is to live without an ANSWER....

 |+| نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 12:28  توسط سحر  | 

 

خوش بودن آسان بود و ما نمی دانستیم؟!

 |+| نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 11:20  توسط سحر  | 
 
  بالا