|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
واژه ها يت بر صورتم سيلي مي زنند
درد بي شرمانه در گلويم مي خزد
صدايم درسكوت گره مي خورد...
عرق شرم غرور شكسته ام از چشمانم جاري مي شود
آرام و بي صدا
صورتم درهم مي شكند
من مي مانم و هق هق هاي بي امان ...
و پژواك "نمي توانم"ها كه تكرار و تكرار و تكرار مي شوند...
نمي توانم...نمي توانم...
هميشه موقع sign in تيك جلوي invisible رو مي زنم...اين طوري راحت تره...
.
.
.
ولي اين روزا انگار يكي تيك invisible جلوي زندگيم زده...
هيچ كي اصلا منو نمي بينه در حالی که من به همه زل زدم..و همه رو مي بينم...خيلي بده..
P.S) تنها دل خوشيم اينه كه تو هم هستي..همين اطراف...منتهي ..invisible
لعنت به تو كه به دوروبرت نگاه مي كني و منو نمي بيني...
صد لعنت به من كه به دوروبرم نگاه نمي كنم ولي همش تورو مي بينم...
اين روزا دارم زير وزن اين
سبكي
تحمل ناپذير
هستي
له مي شم….
قصه هاي بچگي پراند ازآدماي قشنگي كه بدذات و پليدند!
ودرعوضآدم زشت هايي كه قلبي از طلا دارن..!
بي رحمانه است خيلي!يعني آدم زشت ها حق ندارن بد باشن يا حداقل معمولي..تا بقيه قبولشون كنن ..مسخره است !!
شما مي خواين اسمشو بذارين آموزش نكات اخلاقي در كتب كودكان..ولي به نظر من همون آنارشيسمه كه خوشگلش كردن!!!
|
|