|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
1 هفته مدت زياديه
براي ديدن يك عكس
براي آشناشدن با يك غريبه
براي SMS هاي پشت هم
براي Miss call هاي تلگرافي
براي صحبت هاي 5 دقيقه اي
1 هفته مدت زياديه
براي من كه ناخونامو تا ته بخورم
از فكردورودورتر شدن تو
چقدر احمق بودم كه فكر مي كردم از شنبه تا 4شنبه فقط يك هفته است!
لعنت به كنكور
لعنت به همه ي استاداي زيست شناسي كنكور
چقدر خسته ام
خسته ام از دوباره بازي شدن
يكي رندگيمو تو بدترين لحظاتش save كرده
حالا من هي مي ميرم
همه ي جونم تموم مي شه
Game over مي شم
اما اون يه نفر دوباره load ام مي كنه
درست از همون جايي كه مرده بودم
و
من
مجبورم
كه ادامه بدم
خط خونم پره...اما خط روحم مرده ي مرده ست!
كاش لا اقل reset ام مي كرد....
Viva forever را به قيمت now خريدم!
ضرر كردم!
اين معامله گارانتي نداشت...
امضا:كسي كه اميدش را با feature اش تاخت زد!
استادا همون درسا رو تكرار مي كنن
من اما
درسو مي گذرونم و مي رم سراغ بعدي
راننده تاكسيا توي همون خط شون هرروز مي رن و بر مي گردن
من اما
سوار مي شم پياده مي شم
كارمندا...
پليسا...
آدما....
هرروز شادم از اين كه توي loopي مثل حلقه ي اونا نيفتادم.....
-"تو هم يكي مقل بقيه"
اين جمله رو تو دهنم مزه مزه مي كنم... تلخي راست بودنشو...
من مثل بقيه؟...من يكي از بقيه؟...من..يكي از بي نهايت؟..من...هيچ؟...
چشمام تر شدن....
الان مدت هاست كه خيلي آرومم
يعني هيچ حسي ندارم
قبلاها حس مي كردم پير شدم
اما الان ديگه اونم حس نمي كنم
انگار روي آب راكد شناورم ...با دستها و چشمهاي باز...باز باز...
نه ! از پيري نيست!
فكر كنم اين دفعه واقعا مرده شده باشم!!
خيالت مثل آب از لاي انگشتام پايين مي ريزه
تلاشهام بي فايده ست....
دارم فراموشت مي كنم
|
|