|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
دریا کجاست...
که
دل به دریا بزنم؟
وقتي چشمم بهت ميفته...
مثل رنگ قلم موي رنگي توي يه ليوان آب تميز
توي
تمام
فكرم
پخش مي شي....
يه هو مي بينم ذهنم يه دست شده...
تو!
من درسمو مي خونم!!!!
جسمم يه سايه ست
سايه اي كه كف زمين مي خزه...
هر قدر هم روحم تو آسمون اوج بگيره...فايده اي نداره
تو فقط جسممو مي بيني
كه
كف كف زمين
مي لوله....
عادت كردي جلو پاتو نگاه كني...خورشيد براتو زيادي روشنه...
من ديگه چي مي خوام؟؟
تنهايي داره برام مقدس مي شه....
تازگي ها ماهي نخوردم...
ولي
انگار تيغش تو گلوم گير كرده...
پايينم نمي ره...
كه چي؟
فكر مي كردم بحران "كه چي؟" رو پشت سر گذاشتم
حالا مي بينم كه كردم بحران "كه چي؟" منو پشت سر گذاشته!
بدنمو كش و قوس مي دم...صداي تق و توق استخونام در مياد...
بدنم خشك شده
انگشتام زنگ زده...
مغزم آب رفته...صداي تلق تولوقشو تو سرم مي شنوم...
امتحانا تموم شده و من دوباره بي هدفو سر گردونم...چه مضحك!
.
.
دلم مي خواد مغزم هوا بخوره...ولي كو هوا؟؟كو هوا؟؟؟؟
يه حسه..يه حسه عجيب
مثل اين كه تو شمال يه هو از اتاقت از زير كولر گازيت بياي تو حياط...
مثل هواي دم كرده اي كه يه هو احاطه ات مي كنه...
راست راست قدم مي زنم..يه هو دنيام وسط آفتاب مغز پزون...شرجي مي شه...دلم مي گيره..
چم شده من؟؟
تا حسش نكرده باشي نمي فهمي...هيچ كي نمي فهمه...كجااااايي؟
|
|