|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
چه كلمه ي بي رحميه اين "زنده ياد"..توي ليست بازيگراي سريال جلوي اسم كسي مي شينه...اسمايي كه هيچ فرقي با هم ندارن...ولي به واسطه ي اين يه كلمه بعضيا با بعضيا فرق پيدا مي كنن...
بعضيايي كه زنده ان...
بعضيايي كه مردن....واقعا مردن....
هميشه با ديدن عكس دوستاي قديمي اشك تو چشام جمع مي شه...
قديما هم با ديدن عكساي قديمي تر...
قديمترا هم با عكساي خيلي قديم تر...
انگارافسوس خاطره هایی رو می خورم که آرزو داشتم...می داشتم...
وقتي به چيزي قناعت مي كنيم/
يك روياراازدست مي دهيم....
(پسوآ-دلواپسي)
روحم خسته است..خودم خسته ام...
از جنگيدن با خودم...
از نقش مهاجم و مدافع رو هم زمان بازي كردن...اون هم تو بازي اي كه به هر حال توش بازنده ام...
بازيه ذهني اي كه فقط نيرومو تحليل مي بره و نه هيچ چيز ديگه....
دوستي ات را نمي خواهم
فقط
دشمنم نباش
نوازشت را نمي خواهم
فقط
سيلي نباش
مرهمت را بر زخم نمي خواهم
فقط
خود خنجر نباش
با تو بودنت را نمي خواهم
فقط
توهم
اين گونه نباش
تنهايي
نتيجه ي توافق هاي بي قيد و شرط من
با خودم!
چه راحت
وسط يك روز معمولي
معمولي
معمولي
آدم هوس مرگ مي كند!
مردد
ايستاده ام بر سر دو راهي
تنها راهي كه مي شناسم
راه بازگشت است...
درشب كوچك من افسوس/باد با برگ درختان ميعادي دارد/
درشب كوچك من دلهره ويراني ست/گوش كن/وزش ظلمت را مي شنوي؟/
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم/
/من به نوميدي خود معتادم....
خيلي وقت بود نرفته بودم دريا...
دلم واسه صداش تنگ شده بود..دنبال پهناوري بي نهايتش بودم...تا دردامو توش بشورم و صداي هق هقمو تو سر و صداش گم كنم...
وقتي رسيدم...از ديدن آدمايي كه دريا رو فقط يه تشت گنده واسه شنا مي بينن..جا خوردم...
دريا گرفته و خاكستري بود ...عين دل من
پر تلاطم و عصباني...بازهم عين دل من
ديگه از دريا خوشم نمياد...عین خودم می مونه ....ديگه از هيچ چي خوشم نمياد...
من ماندم و روزشمار مرگ
من ماندم و روزشمار مرگ
من ماندم و روزشمار مرگ
|
|