تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

تو فرجه

هرصبح با اين احساس از خواب نخوابيده ي ديشب بيدار مي شم...

كه انگار فيل

لگدم كرده!!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 19:57  توسط سحر  | 

 

يه بار جستي ملخك

دوبار جستي ملخك...

سه بار....

چهاربار.....

چرا آخر هر ترم همين حس ملخ بودن تو بار سوم بهم دست مي ده؟!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 21:3  توسط سحر  | 

 

 

آفتاب گردون شدم....

تو اما... خورشيد عوضي اي بودي.....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 19:46  توسط سحر  | 

خسته ام خسته از همهمه ها...فريادها...هاي و هوي هاي بي حاصل

خسته ام از عصبيت هاي بي منطق..از نبض روي شقيقه ات...

خسته ام..خيلي خسته...

دعوا

   فرياد

   صداي دورگه

      فحش...

"""""دهنت رو ببند!!"""""

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 23:13  توسط سحر  | 

One day I'm going to grow wings
A chemical reaction
Hysterical and useless
 ...Hysterical and

Let down and hanging around
Crushed like a bug in the ground
Let down and hanging around

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 19:45  توسط سحر  | 
 

 

گاهی مسیرها از آنچه به نظر می رسیدند

طولانی ترند....

بد طولانی ترند!!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 9:28  توسط سحر  | 
 
  بالا