|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
زندگي خود را ذره ذره دفن كردیم....
آن چنان كه دم مرگ چيزي براي دفن كردن نداریم....
ما سال هاست كه مدفون شده ايم...
و من قصه اي هستم
كه كسي را
اشتياق گوش دادنم نيست.........
آدما فقط دوست دارن حرف بزنن....
هيچ كس حوصله ي گوش كردنو نداره....
آدم نمیفهمه کی از کجا خورده..که غصه ی چی رو باید بخوره...فقط سنسورات یه چیزایی رو می گیرن که...
نفسم در نمیاد....
"از(لحظه -نوشته )های پردازش نشده"
دلم گرفته!همین!
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟
بازكن پنجره را و
بهاران
را
باوركن.....
|
|