تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 
 

ازعكساي 3در4 بدم مياد...

همه توش شبيه هم اند

و

هيش كي شبيه خودش نيست......

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 17:27  توسط سحر  | 
 

و مرگ این بار آن چنان نزدیک بود

که

تمامی وجودم

را به آتش کشید

...I just wish you peace,dear panje 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 20:36  توسط سحر  | 

 

Smile!

It confuses people....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 22:59  توسط سحر  | 

 

 

يه روزي يه آدم شريفي گفت:

 

"عصب هيچ موقع به درد عادت نمي كنه"

راست مي گفت....

لامصب!

 |+| نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 22:31  توسط سحر  | 

 

 

سرزنشم نكن

كه چرا نوشته هايم تاريك اند....

نوري بتابان اگر مي تواني

...و گر نه....

...............

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 23:47  توسط سحر  | 
 

 

نمي دونم...شايد اگه مردن به اين سادگي بود زندگي اين قدر سخت نمي گرفت....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 21:47  توسط سحر  | 
 

چشمانم را به آسمان مي دوزم...تا اين دو گودال سياه از چشمانم تا اعماق وجودم راهي شوند...شايد كه نوري...كورسويي تابانده شود...شايد لرزش دستان و شانه هاي تنهايم را آفتاب پايان بخشد زيرا كه مرا انتظاري از زمين و زمينيان نيست....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 21:46  توسط سحر  | 
 
  بالا