|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
كودكم...!
چرا در آغوش روياهايت آرام نمي گيري..
چه از جان واقعيت مي خواهي
كه اين گونه قرار از كف داده اي....؟
غلط نكنم مريض شده ام....
اولين تابستانيست كه آرزوي اتمامش قبل از نيمه به سراغم آمده است...
درمحفل خود راه مده همچو مني را
افسرده دل افسرده كند انجمني را
این قدر فهمیدنش سخته؟
گاهي فكر مي كنم...يه رويا هر چقدر هم كامل باشه...يه اشاره از يه واقعيت بي اهميت مي تونه وجودشو به عدم تبديل كنه...
كم كم مي فهمم دليل فرار من از واقعيات چيه...ناخودآگاه من كاملا با هوش تر از خود منه....
Stay with me…
Whisper in my ear…
Don’t let me fall…don’t…
|
|