تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

 

كودكم...!

چرا در آغوش روياهايت آرام نمي گيري..

چه از جان واقعيت مي خواهي

كه اين گونه قرار از كف داده اي....؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 20:20  توسط سحر  | 

غلط نكنم مريض شده ام....

 

اولين تابستانيست كه آرزوي اتمامش قبل از نيمه به سراغم آمده است...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 19:11  توسط سحر  | 
 

درمحفل خود راه مده همچو مني را

                                    افسرده دل افسرده كند انجمني را

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 18:37  توسط سحر  | 
دلیل نمی شه اگه چیزیو نشون نمی دی...نداشته باشیش...

این قدر فهمیدنش سخته؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 17:42  توسط سحر  | 

گاهي فكر مي كنم...يه رويا هر چقدر هم كامل باشه...يه اشاره از يه واقعيت بي اهميت مي تونه وجودشو به عدم تبديل كنه...

كم كم مي فهمم دليل فرار من از واقعيات چيه...ناخودآگاه من كاملا با هوش تر از خود منه....

Stay with me…

Whisper in my ear…

Don’t let me fall…don’t…

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 11:10  توسط سحر  | 
 
  بالا