|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
دستامو باز مي كنم و شروع مي كنم به چرخيدن
دور خودم
وايميستم!
حالا
من مركز زمينم!
همه چيز به دورم مي چرخد!
يكي اون سر
يكي اين سر
به آسمون زل مي زنم
تنها چيزيه كه بهم وصلمون مي كنه
...
تار مي شه...
گاهي نتيجه ي آرزوهامان آن قدر دير مي رسند
كه ما مدت هاست
از آن جا رفته ايم....
"معجزه كافي نيست."
بدجنسیه...
خیلی.
|
|