تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 
 

براي تولدم

هديه بياوريد

مهم نيست چه چيز!

مهم دستانيست كه به سويم دراز مي شوند

و آغوش هايي كه برايم باز مي گردند

 

شايد ...  ...  .. ...نه!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 21:34  توسط سحر  | 

انگار مدتي ست كه احساس مي كنم

خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام

احساس مي كنم كه

كمي دير است

ديگرنمي توانم

هروقت كه خواستم

در بيست سالگي متولدشوم

 

 

انگارفرصت براي حادثه از دست رفته است

ازما گذشته كه كاري كنيم

كاري كه ديگران نتوانند!

 

انگار اين سال ها كه مي گذرد

چندان كه لازم است

                                    ديوانه نيستم!

شايدبراي حادثه بايد

                                    گاهي عجيب تر از اين باشم!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 20:11  توسط سحر  | 

 

خدا هيچ آدمي..نه..هيچ موجودي را به درد دندان مبتلا نكند!!

فعلا اين خيرترين دعاييست كه سراغ دارم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 17:53  توسط سحر  | 

 

من تو فون بوكم يه khodam دارم كه هميشه busy يه...يه حس خوبي بهم مي ده كه فكر كنم يكي هست كه همش داره باهام حرف مي زنه...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 14:31  توسط سحر  | 

You were not my soulmate

You were my   soul…

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 21:40  توسط سحر  | 
 

به پايان رسيديم ِنكرديم آغاز

            فروريخت پرهاِنكرديم پرواز

 

 

نسيمي گياه سحرگاهراِدر كمندي فكنده ست و تا دشت بيداريش مي كشاند./

/وما كمتر از آن نسيميم..../

/درآن سوي ديوار بيميم....

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 13:40  توسط سحر  | 
 
  بالا