|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
براي تولدم
هديه بياوريد
مهم نيست چه چيز!
مهم دستانيست كه به سويم دراز مي شوند
و آغوش هايي كه برايم باز مي گردند
شايد ... ... .. ...نه!
انگار مدتي ست كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه
كمي دير است
ديگرنمي توانم
هروقت كه خواستم
در بيست سالگي متولدشوم
انگارفرصت براي حادثه از دست رفته است
ازما گذشته كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند!
انگار اين سال ها كه مي گذرد
چندان كه لازم است
ديوانه نيستم!
شايدبراي حادثه بايد
گاهي عجيب تر از اين باشم!
خدا هيچ آدمي..نه..هيچ موجودي را به درد دندان مبتلا نكند!!
فعلا اين خيرترين دعاييست كه سراغ دارم!
من تو فون بوكم يه khodam دارم كه هميشه busy يه...يه حس خوبي بهم مي ده كه فكر كنم يكي هست كه همش داره باهام حرف مي زنه...
You were not my soulmate
You were my soul…
به پايان رسيديم ِنكرديم آغاز
فروريخت پرهاِنكرديم پرواز
نسيمي گياه سحرگاهراِدر كمندي فكنده ست و تا دشت بيداريش مي كشاند./
/وما كمتر از آن نسيميم..../
/درآن سوي ديوار بيميم....
|
|