تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 
 

همه چيز از دور خوب به نظر مي رسد

ناشناخته ها هميشه جذاب ترند

به محض صميمي تر شدن

به محض پيدا شدن سرسوزن شناخت

به محض نزديك تر شدن

حباب مي تركد!

From the time we intercepted

خميازه است كه بعدازآن مي آيد

و گاهي خراشي برروي اعصاب يكديگر....

دست در جيب

شايد

وقتش است

            كه از هم دور شويم!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 21:11  توسط سحر  | 
 

امروز تنهايي رفتم گودو...

به شادي تمام شدن پروژه ها جشن كوچكي گرفتم...

كوچك به اندازه ي يك نفر!

عجيب بود...ولي چسبيد!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 21:27  توسط سحر  | 

 

آآآآه.....روز موعود فرا رسيد...تحويل پروژه ي آزپايگاه...بالاخره فرارسيد..فردا..يا شايد امروز!چون الان نيمه شب است....آآآة!

 

اه...بيا برو تموم شو كه ديگه زيادي طول كشيدي!!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 0:9  توسط سحر  | 

 

اين روزها تنها چيزي كه مرا به ادامه وا مي دارد اين است

كه شايد

اين روزها سخت ترين روزها باشند....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 0:19  توسط سحر  | 

هيش كي نيست كه به حرفات گوش كنه

اون وقته كه از دهنت فقط آه مي ياد بيرون

كلي حرف و احساس كه راهي به بيرون قلبم پيدا نمي كنند

و نخواهند كرد...

حرف هاي دلم مثل ماهي بيرون تنگ

 نفس نفس مي زنند

ومي ميرند

اون وقته كه تازه آروم مي گيرند....قلب منم ديگه تند تند نمي زنه...

كاش مي رفت و تموم مي شد كاش مي رفت...

اين حس

بي امان

نياز!

نياز به گوش داده شدن...و نه فقط حرف زدن...

كاش سايه اي داشتم...

 |+| نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 23:13  توسط سحر  | 

 

بيا!

دستم را بگير!

مرا از تنهايي ام بيرون بكش!

كه نفس هايم به شماره افتاده اند...

دستم را كه معلق ميان آسمان و زمين خشك شده است....

خاك گرفته شدم و كدرو ساكت...

ولي هم چنان منتظرم...هم چنان كودكوارانه منتظرم...

بيا...دستم را بگير...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 19:45  توسط سحر  | 
 

"نا ممكن است سرانجام آن گونه نشويم كه سايرين گمان مي كنند هستيم...."

 

"ژوليوس سزار"

 

خرسند شدن يا نشدن؟

مسئله اين است!!!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 19:10  توسط سحر  | 
 
  بالا