|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
همه چيز از دور خوب به نظر مي رسد
ناشناخته ها هميشه جذاب ترند
به محض صميمي تر شدن
به محض پيدا شدن سرسوزن شناخت
به محض نزديك تر شدن
حباب مي تركد!
From the time we intercepted
خميازه است كه بعدازآن مي آيد
و گاهي خراشي برروي اعصاب يكديگر....
دست در جيب
شايد
وقتش است
كه از هم دور شويم!
امروز تنهايي رفتم گودو...
به شادي تمام شدن پروژه ها جشن كوچكي گرفتم...
كوچك به اندازه ي يك نفر!
عجيب بود...ولي چسبيد!
آآآآه.....روز موعود فرا رسيد...تحويل پروژه ي آزپايگاه...بالاخره فرارسيد..فردا..يا شايد امروز!چون الان نيمه شب است....آآآة!
اه...بيا برو تموم شو كه ديگه زيادي طول كشيدي!!!!
اين روزها تنها چيزي كه مرا به ادامه وا مي دارد اين است
كه شايد
اين روزها سخت ترين روزها باشند....
هيش كي نيست كه به حرفات گوش كنه
اون وقته كه از دهنت فقط آه مي ياد بيرون
كلي حرف و احساس كه راهي به بيرون قلبم پيدا نمي كنند
و نخواهند كرد...
حرف هاي دلم مثل ماهي بيرون تنگ
نفس نفس مي زنند
ومي ميرند
اون وقته كه تازه آروم مي گيرند....قلب منم ديگه تند تند نمي زنه...
كاش مي رفت و تموم مي شد كاش مي رفت...
اين حس
بي امان
نياز!
نياز به گوش داده شدن...و نه فقط حرف زدن...
كاش سايه اي داشتم...
بيا!
دستم را بگير!
مرا از تنهايي ام بيرون بكش!
كه نفس هايم به شماره افتاده اند...
دستم را كه معلق ميان آسمان و زمين خشك شده است....
خاك گرفته شدم و كدرو ساكت...
ولي هم چنان منتظرم...هم چنان كودكوارانه منتظرم...
بيا...دستم را بگير...
|
|