تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 
 

بهار را دوست دارم

به احترام جوانه هاي نورس شاخه هاي نازك بيد مجنون ، وقتي در باد مي رقصند.

 

مرا بس!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:32  توسط سحر  | 
 

"هميشه تصور مي كنم ، بهشت جايي است شبيه كتابخانه."

                                                                        خورخه لوييس بورخس

...فقط J

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:30  توسط سحر  | 

 

خواستنِ ، توانستن است

پس اسمش چيست اين كه در اوج خواستن ،

ناتوانستن را

تجربه مي كني؟

بارها!

 |+| نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 17:54  توسط سحر  | 
 

امروز تصادف كردم!

برام جالب بود از روي زميني كه افتادم

با پاي نيمه شكسته ام

دور شدن ماشيني رو كه بهم زد

تماشا كنم!

هرچي ماشينه دورتر مي شد ،به قابليت آدما تو دور شدن از آدميت بيشتر ايمان مي آوردم!

 

**ولي درد مي كنه ها!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 20:25  توسط سحر  | 

 

Shadows are dancing for me
Celebrating the death of my humanity
Ashes to ashes dust to dust
I am fading away with my sins
With forbidden lusts
Feels like I'm here only to wither away
Catch my fall
Rip the pain out from my chest
Show me a new heaven
Lift me up from the deepest grave
Catch my fall
Show me that life is worth living
Reality is killing me

Vanity blocks my rusted veins
New dawn is nothing but a dive into a thick haze
Apathy conceals my passions behind black lace
My only joy... writhing in pain
Without grace
My vanity is rankling me like the chaps on my skin
Catch my fall
Show me that life is worth living

 

 

 

"TO/DIE/FOR"

New heaven

-----------------------------------------------------------------

The lyric is great,much greater than the music…just WOW!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 14:14  توسط سحر  | 
 

يكي بود يكي نبود

يه روز من نيمه ام را گم كردم

نبمه ي من

نه سفيد بود

نه سياه

خاكستري بود مثل خودم

نيمه ي من اول 5/1 (يك پنجم) بود

بعد 3/1

بعد 2/1

نيمه ي من "نوشته شده در شنبه" را " نوشته شده دريك شنبه " ديد

و از عمد گم شد

نيمه ي من با آن كه هميشه مي گفت دلش براي من تنگ نشد!

نيمه ي من دلش تنگ شد..با آن كه هيچ وقت نمي گفت....

 

قصه ي عجيبي است

1/2 ها به سمت 1 ميل مي كنند

اما كامل تر نمي شوند.....

 

كسي نيمه ي من رو نديده؟

".... سحر نيز به اندازه ي بهار تنها شد."

 

قصه ي ما به سر رسيد

كلاغه مرد بس كه گشت و پيدا نكرد....

 

PS) كاش نمي گفتي كه تنهايي رو ترجيح مي دي...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 22:13  توسط سحر  | 
 
  بالا