تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

 

قول بده!

هرگزهرگز

مگذاري كه آغوشم بفهمد

كه چه كوچك است براي وسعت بي انتهاي تو...

ابديت از هر كوچك مكرر

بي نهايت مي سازد

قول مي

 دهم!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 10:47  توسط سحر  | 

 

خدايا!

نگاه كن!

خوب نگاه كن!

نه!راضي به شرمندگي ات نيستم...

فقط

خلاصم كن!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 0:58  توسط سحر  | 

 

ازمن نخواه تلاشت براي نجات دنيا را بفهمم

وقتي ساده ترين معادلات نيز

دردنياي آشفته من

بي جواب مانده اند...

 |+| نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 22:9  توسط سحر  | 

 

من وجودي از خود ندارم،بلكه فقط تكه خصوصيت هايي هستم كه كلاغ وار از اين جا و آن جا جمع شدم…تكه هايي نه حتي براق….

و نه حتي خود كلاغ!!!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 21:34  توسط سحر  | 

امروز 

كنار هم روي نيمكت نشسته اند.

يه سايه ي بلند ويه سايه ي كوتاه كه سرش توي شونه ي بلنده محو شده ...يه كبوتر جلوشون بال مي زنه و

 مي ره آسمون!

_"گاهي فكرمي كنم...تو حتما بال داري!...بايد فرشته اي، چيزي..باشي تو!...نه زميني...مال آسمون!...."

زل مي زنه به آسمون...مي خنده..."بال هاتو كجا قايمشون كردي؟"مي خنده...

سايه بلنده،سايه كوچيكه رو بيشترفرو مي ده...به طرف خودش مي كشه...حالا ديگه تقريبا يكي اند....

 

فردا

يه سايه ي كوچيك ،كزكرده،روي نيمكت نشسته...نگاهش به آسمونه..تو مشتش يه پر سفيدو فشار مي ده....و باصداي بال زدن هر پرنده اي ، روحش تا آسمون پرواز مي كنه...

بغضه كه تو هوهوي كبوترا مي پيچه...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 21:42  توسط سحر  | 

 

 

گاهي وسط صحبت

يهو ساكت مي شم

اون وقتايي كه طرفم

ديگه اداي فهميدنو در نمي آره!

Otherwise,I keep going

 |+| نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 10:59  توسط سحر  | 
 
  بالا