تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

يه جايي و يه جايي با هم بازي دارن...ولي برام مهم نيست...دارم فرار مي كنم...دوست دارم تا ابد رو تخت دراز بكشم...انگار نه انگار...

اون روزتوتاكسي ..اون پسره كه دستاش خيلي قشنگ بود...يه تخته شاسي داشت كه طرحاي معماري روش بود...دلم خواست!حسادت نبود...حسرت شايد!شايداوضاع مي تونست بهترباشه...گورباباي نيچه و فلسفه ي انتخاباش!...آره من گاهي پشيمون مي شم...دلم نقاشي مي خواد...دلم مي خواد قلمم....

 

 

 

 

پشه ها چندتا جون دارن؟3 باره دارم له اش مي كنم...باز برمي گرده...

ما هم شبيه پشه ايم؟جاي گزين پذير؟به اين راحتي با يه پشه ي ديگه؟بدون اين كه متوجه شن؟؟؟؟

لعنت!

.

.

.

!!!من از شروع شدن خودم مي ترسم

   UNIنه از تمام شدن      

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 16:40  توسط سحر  | 
من چمه؟

من چمه؟

من چمه؟

من چمه؟

من چمه؟

من چمه؟

The darkness is blinding me....

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 18:49  توسط سحر  | 
دردی ست که غیر مردن آن را دوا نباشد

یا می بده به مستی

.....

یا درد رو دوا کن!لعنت!!

 |+| نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 15:39  توسط سحر  | 

 باورت بشه يا نه

يكي ،تنها،يه گوشه از اين دنياي گنده....

داره ذره ذره مي ميره....

//آخه اشكاشو...دستاي خودم ازصورتش پاك مي كنه

باورت مي شه؟

هيچ كي نمي فهمه كه اون اصلا غمگينه

آخه اون خوب بلده نقش آدماي شاد و

يه ذره خل رو بازي كنه

ولي خودش كه مي دونه....

خودش كه دردش مي ياد....

خودش كه...

خفه ام كرد اين بغض لامصب!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 0:53  توسط سحر  | 

......Maybe you never know
!No
.
.
.

   ...You will never know
.
.
.
!I am the one who promisses

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:17  توسط سحر  | 
 
  بالا