|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
يه جايي و يه جايي با هم بازي دارن...ولي برام مهم نيست...دارم فرار مي كنم...دوست دارم تا ابد رو تخت دراز بكشم...انگار نه انگار...
اون روزتوتاكسي ..اون پسره كه دستاش خيلي قشنگ بود...يه تخته شاسي داشت كه طرحاي معماري روش بود...دلم خواست!حسادت نبود...حسرت شايد!شايداوضاع مي تونست بهترباشه...گورباباي نيچه و فلسفه ي انتخاباش!...آره من گاهي پشيمون مي شم...دلم نقاشي مي خواد...دلم مي خواد قلمم....
پشه ها چندتا جون دارن؟3 باره دارم له اش مي كنم...باز برمي گرده...
ما هم شبيه پشه ايم؟جاي گزين پذير؟به اين راحتي با يه پشه ي ديگه؟بدون اين كه متوجه شن؟؟؟؟
لعنت!
.
.
.
!!!من از شروع شدن خودم مي ترسم
UNIنه از تمام شدن
من چمه؟
من چمه؟
من چمه؟
من چمه؟
من چمه؟
The darkness is blinding me....
یا می بده به مستی
.....
یا درد رو دوا کن!لعنت!!
يكي ،تنها،يه گوشه از اين دنياي گنده....
داره ذره ذره مي ميره....
//آخه اشكاشو...دستاي خودم ازصورتش پاك مي كنه
باورت مي شه؟
هيچ كي نمي فهمه كه اون اصلا غمگينه
آخه اون خوب بلده نقش آدماي شاد و
يه ذره خل رو بازي كنه
ولي خودش كه مي دونه....
خودش كه دردش مي ياد....
خودش كه...
خفه ام كرد اين بغض لامصب!
|
|