|
شادباش ...
|
||
|
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک |
Standing here, where a dream once had a home.
Emptiness now calls,
where hope crumbled with the walls.
And I feel like dust, lighter than air.
Winged by the smallest prayer.
Destination anywhere.
Walk for now.
Endless days alive somehow.
Keeping pace
Tides/Tarot
از مهر سال بعد
تا بهمن همین سال
چقدر تفاوت است مگر؟
این همه هراس پس برای چیست؟
PS)سفر لعنتي عزيزم...به شدت جلو افتاد...كجاي آرزوم اشتباه بود؟
مدت هاست ايمان آورده ام
كه بالاتراز سياهي نيز
رنگي هست!
.
.
.
با اين وجود
هربارغافلگير مي شوم!
گويي كه انتظارش را نداشته ام.....
....
......
حرف هايم مي مانند و نوشته نمي شوند...
دقايق ثبت نمي گردند تا بودنشان بعدها انكار شود....
و اين اصلا بد نيست!دقايق نحس را شايد نمي بايست ثبت كرد...مثل دردي كه آگاهانه تكرارش
كني... اصرار چيست؟
“گاه براي گذراندن آن دقيقه است كه مي نويسي، مثل بالا انداختن مسكني قوي....بدون فكركردن به عوارض آن...”
نوشتن گاهي هم پروفن مي شود، صورتي رنگ!
|
|