تبليغاتX
شادباش ...
 
شادباش ...
 
 
in stockholm دلتنگیای بزرگ یه آدم کوچیک
 

Standing here, where a dream once had a home.
Emptiness now calls,
where hope crumbled with the walls.
And I feel like dust, lighter than air.
Winged by the smallest prayer.
Destination anywhere.

Walk for now.
Endless days alive somehow.
Keeping pace

Tides/Tarot

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 15:18  توسط سحر  | 
 

از مهر سال بعد

تا بهمن همین سال

چقدر تفاوت است مگر؟

این همه هراس پس برای چیست؟

 

PS)سفر لعنتي عزيزم...به شدت جلو افتاد...كجاي آرزوم اشتباه بود؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:35  توسط سحر  | 

مدت هاست ايمان آورده ام

كه بالاتراز سياهي نيز

                            رنگي هست!

.

.

.

 

با اين وجود

هربارغافلگير مي شوم!

گويي كه انتظارش را نداشته ام.....

....

......

 |+| نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 18:36  توسط سحر  | 

حرف هايم مي مانند و نوشته نمي شوند...

دقايق ثبت نمي گردند تا بودنشان بعدها انكار شود....

و اين اصلا بد نيست!دقايق نحس را شايد نمي بايست ثبت كرد...مثل دردي كه آگاهانه تكرارش

 كني... اصرار چيست؟

 “گاه براي گذراندن آن دقيقه است كه مي نويسي، مثل بالا انداختن مسكني قوي....بدون فكركردن به عوارض آن...”

 نوشتن گاهي هم پروفن مي شود، صورتي رنگ!

 |+| نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 16:7  توسط سحر  | 
شنونده شده ام ...مدت هاست

خيره مي شوم در سكوت

 حرف هايم را براي خودم نگه مي دارم ، محكمِ محكم

رمقي نمانده حتي براي

"خفه شو!Plz"

تازه ها نيز تكراري اند حتي!

منتظرم كه بيايي...

بيا!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 19:59  توسط سحر  | 
 
  بالا